ششمین بخش از زندگی دخترم
سلام نیکای عزیزم؛
در این روزهای سرد زمستان،روزهای زندگی ام گرم میگذر اما نه با گرمای بخاری،بلکه به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی.
مامانی ببخشید یزره دیر شد.دختر قشنگم 16 دی شما 6 ماهه شدی و من و بابا غرق شادی،از این بابت که داریم بزرگ شدنت رو روز به روز میبینیم و چقدر این روزهای خوب زود میگذره.من و بابایی طبق هر ماه شمارو بردیم مطب خانم دکی برای چکاب ماهیانه و قد و وزن،جیگری وزنت:300/8دورسرت بگردم:43،قدت و به قربون:66سانتیمتر بود و خدار و شکر همه چی عالی بود.یه خبر خوووووووووووووووووووووووووووووووووووش دیگه،خانم دکی گفتش به دخملیتون میتونید سوپ هم بدید به اضافه سرلاک،من و بابایی که همچنان خوشحال بودیم رفتیم خونه مامان جون و باباحاجی و مامان جون برای شما سوپ درست کرد و شما هم با اشتها برای اولین بار از دست مامان جون سوپ نوش جان کردی و خیلی هم دوست داشتی.
6ماهگیت مبارک فرشته مهربون مامان و بابا


مامانی 17 دی با مامان جون شمارو بردیم خانه بهداشت برای زدن واکسن.قبلش می خندیدی ولی وقتی که واکسن زد زدی زیر گریه،من که بیرون از اتاق بودم و نتونستم ببینم،الهی برات بمیرم نسبت به واکسن قبلی بیشتر اذیت شدی.
شیرین زبونم آرزویم برایت،قلبت از هر غصه دور،سهم جشمانت بهار،آسمانت بی غبار،عمر شیرینت بلند،بخت و تقدیرت قشنگ.


ششمین بخش از زندگی دخترم
